|
اي صـــبـا بـا سـاكـنـان شــهر يــزد از ما بــگــو...
|
|
|
|
||||
|
اين روزها بعضي ها را هول برداشته.. آنهايي را كه با جا به جايي دوستانشان جايگاهشان متزلزل شده است.. وزيري را كه ۲ ماه بيشتر از آغاز مسئوليتش نگذشته .. دعوت مي كنند.. تا بيايد پروژه اي را افتتاح كند .. كه ايده و طرح و اجرايش مال سالها قبل از اينست... يك تخته سنگ چند صد كيلويي را هم مي دهند تا بر آن نقش كنند... كه اين طرح عظيم در زمان صدارت جناب سركار دكتر مهندس فلان و به دست مبارك حضرتش به بهره برداري رسيد..! حالا راستي راستي اين همه آشفتگي براي چيست..!؟ بيخود نيست كه بعضي ها پس از بازنشستگي دوام نمي آورند و زود دق مرگ مي شوند..!
پی نوشت: یا علی جان...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:0 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم..
(قیصر امین پور)
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:4 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در ماه مبارك رمضان و عرض تبريك به مناسبت عيد سعيد فطر.. بر آن شديم تا به مناسبت اين روز عزيز قسمت ديگري از خاطرات سفر اخيرمان را منتشر كنيم! اميد است مورد استفاده عزيزان واقع شود..
آخرين شبي كه در مدينه بوديم هرچه با خودم كلنجار رفتم دلم راضي نشد در هتل بمانم،به بچه ها گفتم من به حرم مي روم و تا صبح مي مانم..يكي از بچه ها گفت صبر كن من هم با تو مي آيم..كم كم همه شان تصميم گرفتند بيايند..شب را تا صبح جلوي باب البقيع روبروي گنبد خضرا روي سنگ ها خوابيديم و صبح كه بيدار شديم همه بدنمان درد مي كرد..نماز صبح را خوانديم و به هتل برگشتيم.. روز آخري بود كه در مدينه بوديم..نماز ظهر را در حرم نبوي ادا كرديم و بعد از وداع به هتل برگشتيم و مشغول بستن وسائلمان شديم و براي اولين بار لباس هاي احرام را پوشيديم..شوق پوشيدن لباس احرام هم چيزي وصف ناشدني است..بعد از مختصر مراسم وداعي كه توسط مسئولين هتل در نظر گرفته شده بود سوار اتوبوس ها شده و عازم مسجد شجره جهت احرام شديم..بعد از حدود 30 دقيقه به مسجد شجره رسيديم و پس انجام غسل احرام و اداي نماز ، ذكر معروف "لبيك اللهم لبيك..."را گفتيم و آنجا بود كه مُحرِم شديم و ديگر جايز به انجام هر عملي يا گفتن هر چيزي نبوديم كه اگر از روي عمد انجام مي داديم جريمه اش يك گوسفند بود.. بالاخره بعد از اداي نماز مغرب و عشاء ساعت 8 شب راهي مكه مكرمه شديم.. به طور معمول مي بايست 4 ساعته به مكه مي رسيديم ولي به علت جا ماندن يكي از بچه ها در مسجد شجره كمي معطل شديم كه عاقبت هم پيدايش نشد و گفتند هر طور هست با ماشين هاي ديگر به مكه مي آيد كه بالاخره هم آمد ولي با توپ پُر! ساعت 1:30 شب به مكه رسيديم.. مكه نسبت به مدينه شهر بزرگتر و مدرن تري به نظر مي رسيد با ساختمانهاي بلند..در آن موقع شب مي شد فهميد كه كوههاي بلندي اطراف شهر هست و داخل شهر هم مدام از طونل هاي بزرگ رد مي شديم يا از صخره هايي كه صاف شده بودند و جاده سازي شده بود بالا و پايين مي رفتيم.. سرانجام به هتل كريستالات الاصيل رسيديم..هتل نسبتا بزرگ با 23-24 طبقه بود.. كليد اتاقهايمان را گرفتيم و راهي اتاق شديم و شب را با لباس احرام خوابيديم چون مي بايست فردا صبح براي انجام اعمال به مسجدالحرام مي رفتيم.. صبح روز بعد عازم مسجدالحرام شديم..قبل از ورود كمي برايمان توضيحاتي داده شد و مدتي منتظر شديم تا بقيه گروه هم بيايند.. از بيرون اصلا كعبه معظمه معلوم نيست و تا كاملا وارد نشوي چيزي مشخص نيست.. براي ورود به مسجد الحرام و اولين ديدار با خانه خدا خيلي استرس داشتم..از بچه هاي ديگر هم كه پرسيدم آنها هم حس مرا داشتند.. هنوز هم باورم نمي شد..يعني تا چند لحظه ديگر خانه خدا را مي بينم..!؟ مي گويند در اولين ديدار از خانه خدا هرچه بخواهي مستجاب مي شود..من هم در آن حالت سراسر استرس خواسته هايم را با خودم مرور مي كردم.. سرانجام موعد ديدار رسيد و قرار شد همگي سرهايمان را پايين بياندازيم و به محض تكبير گفتن معاون كاروان سرمان را بلند كنيم.. حركت كرديم و دستها را روي شانه نفر جلويي گذاشته بوديم و پيش مي رفتيم..مي بايست از پله ها بالا مي رفتيم.. استرس و هيجان به اوج خودش رسيده بود.. الله اكبر... سرم را بالا آوردم و با باعظمت ترین صحنه زندگی ام مواجه شدم..نا خودآگاه روي زانوهايم افتادم..دستهايم به سمت كعبه دراز بود و يا الله گويان به سجده رفتم... در آن لحظه همه گريه مي كردند و اشك شوق بود كه از چشمها جاري بود.. هر آنچه كه تا چند لحظه پيش در ذهنم مرور كرده بودم فراموشم شد و تنها گفتم خدايا همانهايي كه مي داني و مي دانم... وارد صحن مسجدالحرام شديم..هنوز هم باورمان نبود..همه نگاهها به خانه خدا دوخته بود.. بلافاصله اعمالمان شروع شد.. محض اطلاع دوستاني كه تا به حال مشرف نشده اند كه انشاالله قسمتشان بشود عرض شود ترتيب اعمال بدين صورت مي باشد.. 1- هفت دور طواف عمره مفرده(يعني هفت دور چرخيدن دور خانه خدا به نيت عمره مفرده) 2- دو ركعت نماز عمره مفرده كه مي بايست پشت مقام ابراهيم خوانده شود 3- هفت بار سعي بين صفا و مروه و بعد از آن تقصير كردن(يعني چيدن مقداري از مو و ناخن) 4- هفت دور طواف نساء 5- دو ركعت نماز طواف نساء پشت مقام ابراهيم جهت مشاهده نقشه مسجدالحرام و موقعيت مكانهاي مختلف آن كليك كنيد جهت مشاهده ابعاد كعبه شريفه و محدوده مطاف كليك كنيد از مقابل حجرالاسود تكبير گويان اعمال را شروع كرديم...ازدحام جمعيت خيلي زياد بود .. در حين طواف ذكر و دعا مي خوانديم و مدام نگاهمان به كعبه بود و در بهت بوديم...ما كجا و اينجا كجا.... در موقع طواف كه ديگر مرد و زن قاطي بودند خيلي مواظب بوديم با زنها تماس نداشته باشيم چون قبلا در مورد آن بسيار گوشزد كرده بودند كه اينها بسيار حساسند علي الخصوص در مورد ايراني ها... با هر بار رسيدن مقابل حجر الاسود مي بايست دستها را بالا آورده و تكبير مي گفتيم كه اين به منزله بيعت با خدا بود.. بعد از طواف اول نماز را پشت مقام ابراهيم خوانديم و عازم سعي صفا و مروه شديم..يعني هفت بار پيمودن فاصله بين كوه صفا و مروه كه دقيقا كنار مسجد الحرام يا به نوعي در حال حاضر جزئي از مسجد الحرام است شديم.. البته لازم به ذكر است در حال حاضر اثري از كوهها به چز چند صخره نمانده است و آنها را براي ساختن طبقه دوم صاف كرده اند.. در طول مسير سعي، منطقه اي بود كه ابتدا و انتهايش با مهتابي سبز مشخص مي شد و در اين قسمت مردها مي بايست به اصطلاح "هَروَله" مي كردند يعني كمي تندتر و نه به حالت دويدن اين منطقه را طي مي كردند.. بعضي از مسلمانان ديگر كشور ها اين قسمت را با آخرين سرعت مي دويدند انگار دارند مسابقه دو مي دهند! من از اين هروله خيلي خوشم مي آمد.. بعد از سعي مي بايست همان گوشه كنار كوه مروه تقصير مي كرديم.. آنجا براي يك مسلمان غير ايراني هم من تقصير كردم.. پاها و كمرم خيلي درد گرفته بود ولي هنوز مرحله آخر و طواف نساء مانده بود..از ترس اينكه از گروه عقب بمانم و گمشان كنم به ادامه اعمال رفتم..با همه خستگي طواف نساء و 2 ركعت نمازش را خواندم و عازم هتل شديم.. همه اش 2-3 ساعت بيشتر طول نكشيد و باور كنيد باوجود خستگي اش لذتی غیر قابل وصف داشت.. در دلم مي گفتم آنهايي كه حج واجب مشرف مي شوند و 3 روز اعمال دارند چقدر خسته مي شودند.. به هتل برگشتيم و با همان حال روي تخت ها بي هوش شديم و خوابمان برد.. . . ....ادامه دارد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:1 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساعت 10:30 صبح است... از خيابان انقلاب به سمت خانه در حال حركتم.. پيرمردي با عرقچين سبز دست بلند مي كند.. ناخودآگاه روي ترمز مي زنم.. سوار مي شود.. -مي پرسم.. كجا ميري سيد؟ -مي گويد.. ميرچماق...نيم ساعته اينجا باسيدم.. -مي گويم... خُب سوار يَتا اين موتورا مِشُدي.. مي گويد...پام درد مُكُنه نَمي تونم سوار موتور شم....اينا اثر كار و زحمت دنيا هه.. به شوخي مي گويم..درسته ولي شما هم ديه سال وَر اومدي.. مي گويد.. 75 سالُمه مي گويم..ماشالا و نوم خدا.. مي پرسم تاكسي هم نبود؟ مي گويد..هيشتا خو جلو پا ما با نداشت..! بعد شروع مي كند به ناليدن از زمانه.. اول كمي به دكتر ها بد و بيراه مي گويد كه رحم ندارند.. مي گويد.. رفتم آزمايش دادم،۲۶ تومن ايسونده تازه با بيمه..! مي گويد..اوضاع خيلي خرابه.. مي گويم..انشالا خدا كمكت كنه.. به بعثت كه مي رسم مي بينم دستش را در جيبش كرده و دارد پولهايش را در مي آورد.. به روي خودم نمي آورم.. كمي جلوتر كه مي روم مي گويد..جلو بازار مندلي خان نگه دار.. جلوي بازار نگه مي دارم.. لا به لاي پولهايش دنبال پول خُرد مي گردد.. با گوشه چشم كه نگاه مي كنم مي بينم 2-3 تا هزار تومني و 2 تا صد تومني توي دستش است.. اين همه موجودي جيبش بود..! منتظر است مبلغ كرايه ام را بگويم.. مي گويم التماس دعا سيد.. با حالت تعجب توام با خوشحالي نگاهم مي كند و بر مي گردد تا در را باز كند ولي دستگيره را پيدا نمي كند در را برايش باز مي كنم.. موقع پياده شدن زير لب دعا مي كند .. و ناگهان مي زند زير گريه و در همان حال باز هم دعا مي كند.. دعاهايش در عمق وجودم مي نشيند..احساس مي كنم همين حالا مستجاب است.. همين باعث مي شود كه بازهم بگويم..دعام كن سيد.. شاد و با روحيه راه مي افتم.. ولي از فكرم بيرون نمي رود.. هرچه فكر مي كنم.. دليل گريه اش را نمي فهمم!
دعا نوشت:خدايا به حق همین روزهای عزیز جيب همه بابا ها را پُرپول كن..
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در تاريخ 20/3 اقدام به صدور كارت سوخت كرديم.. هرچه منتظر مانديم خبري نشد.. يادمان آمد كه علم پيشرفت كرده است و مي توان از طريق فضاي سايبر پيگير قضيه شد.. ابتدا به سامانه صدور كارت سوخت رفتيم و مشخصات را وارد نموديم.. متوجه شديم كه كارتمان در تاريخ ۳/۵ تحويل پست شده.. به سايت پست كه مراجعه مي كنيم.. مي فهميم كارتمان از ۵/۵ در اداره پست يزد دارد خاك مي خورد.. با اداره پست تماس مي گيريم.. مي گويند تشريف بياريد بگيريد.. مي گويم پس شما چه كاره ايد؟ مي گويد..بوق...بوق... مداركمان را بر مي داريم و به سمت اداره پست نواب مي رويم.. خدا را شكر زياد شلوغ نيست.. مردم ديگر هم از كار و زندگي شان زده اند و آمده اند پي كارت سوخت.. بعضي ها كه مداركشان ناقص است عصباني اند.. چون متصدي، كارتشان را نمي دهد.. براي همين شروع كرده اند به بد و بيراه گفتن.. يكي مي گويد اينها اينجايند تا فقط مردم را اذيت كنند.. آن يكي مي گويد..اينها شير پاك نخورده اند.. نفر بعد هم با داد و فرياد حرفهاي بدبد مي زند كه اگر مادرم بفهمد ديگر اجازه رفتن به اداره پست را نمي دهد اي بابا.. نمي دانم بگويم حق با كيست.. آنهايي كه هزينه پست را متقبل شده اند و باز هم بالاجبار اينجايند..!؟ يا آن متصدي بد بخت كه مامور است و معذور..!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:25 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عكس قديمي از ميدان اميرچقماق يزد تاريخ دقيق عكس را نمي دانم ولي با توجه به مطالعات،مربوط به سال هاي قبل از 1320 شمسي مي باشد براي مشاهده اين عكس با كيفيت بهتر به اينجا مراجعه بفرماييد.
عكسي قديمي و بسيار باارزش از مراسم نخل برداري عاشورا در ميدان امير چقماق يزد مربوط به سال هاي حدود 1280 ه.ش. برداشته شده توسط كشيشان مسيحي انگليسي در يزد؛ اين عكس از بالاي تكيه امير چقماق برداشته شده است؛ آن روز ها پيش از ساخت خيابان هاي شاه يا قيام امروزي و پهلوي يا امام خميني امروزي ميدان اينگونه بوده و سه طرف غرفه سازي بوده است؛ سردر مسجد امير چقماق در سمت چپ عكس گوياي اندازه و وضع ميدان هست. منبع:غول آباد
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:4 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام خدمت تمامي دوستان اين چند روز، هم امتحان داشتيم و هم درگير برخي امور تحصيلي مان بوديم.. اميدوارم عذر حقير را بپذيريد.. بر آن شديم تا خاطرات سفر اخير را خدمتتان ارائه كنيم،به اميد آنكه مورد قبول و استفاده عزيزان واقع شود
تقريبا ساعت 5:50 دقيقه بعد از ظهر روز سه شنبه 23 تيرماه عمو و زن عمو براي بدرقه ام به منزلمان آمدند،بابا هم تازه از سر كار آمده بود و خيلي خسته بود،بالاخره به سمت دانشگاه آزاد يزد حركت كرديم و پس از تحويل كارت هاي شناسايي و بِطاقه از خانواده خداحافظي كرديم و عازم فرودگاه شهيد صدوقي شديم.. داخل فرودگاه بليط و گذرنامه هايمان توسط مدير كاروان تحويلمان شد و پس از خواندن نماز مغرب و عشاء وارد سالن انتظار شديم و راس ساعت سوار شديم.. داخل هواپيما مدتي به انتظار نشستيم.. هواي گرم بچه ها را اذيت مي كرد و براي همين سر و صدايشان در آمده بود.. هواپيما پر بود از يك مشت دانشجوي پر جنب و جوش..سر و صدا زياد بود و بعضي از بچه ها به مزه پراني مشغول بودند كه براي ما محيط مفرحي ايجاد كرده بود ولي براي خدمه پرواز زجر آور بود.. اين را از چهره شان مي شد فهميد.. تا اينكه بالاخره يكي از مهماندارها صدايش در آمد كه اي بابا اين چه وضعش است؟آقايان لطفا احترام خودتان را نگه داريد و به ما هم احترام بگذاريد..آقاي راننده يعني چه!؟ كه اين حرفش باعث خنده همگان شد.. سرانجام ساعت 12:50 دقيقه شب بود كه به سمت مدينه منوره پرواز كرديم، از بچگي آرزوي پرواز در شب را داشتم،تابستان ها كه بالاي پشت بام خانه مان مي خوابيدم خيلي مي خواستم جاي مسافران هواپيماهايي باشم كه چشمك زنان از بالاي سرم رد مي شوند.. ماه در آسمان خيلي پايين تر آمده بود.. همينطور در تاريكي شب مي رفتيم و چيزي نمي ديديم..هر از گاهي چراغهايي پيدا مي شد كه مال روستايي يا شهري بود ولي كجا؟ خدا مي داند.. بالاخره رسيديم و ناگهان چراغهاي شهر مدينه نمايان شد.. خلبان اعلام كرد مسافريني كه سمت راست هواپيما نشسته اند مي توانند حرم مطهر نبوي را مشاهده كنند،كه ناگهان همه نگاهها به پنجره هاي سمت راست دوخته شد و جمعيت همصدا صلوات فرستادند..منظره زيبايي بود.. در آن سياهي شب مناره هاي بلند و سفيد و نوراني و گنبد سبز را براي اولين بار مي ديديم..واقعا لذتبخش و باور نكردني بود.. تقريبا ساعت 3:15 دقيقه به وقت ايران و 1:45 دقيقه به وقت عربستان وارد فرودگاه مدينه شديم و پس از پياده شدن،اكثر بچه ها كه با خود ماسك آورده بودند جهت جلوگيري از ابتلا به بيماري هاي شايع خصوصا آنفولانزاي خوكي(نوع A ) ماسك زدند.. قبل از ما مسافراني از تركيه آمده بودند كه پس از اتمام كارشان نوبت به ما رسيد.. از تك تكمان انگشت نگاري و عكسبرداري شد در حاليكه با مسافران تركيه اي چنين رفتاري نشد و از ميانشان به صورت اتفاقي چند نفر را عكسبرداري كردند.. سپس ساكهايمان كه توسط خدمه فرودگاه روي هم ريخته بودند را به سختي پيدا كرديم و سوار اتوبوس هايمان شديم و به سمت هتل حركت كرديم.. از همان ابتدا بعضي ها شروع كرده بودند به مسخره بازي و راننده اتوبوس را دست مي انداختند كه او هم با گفتن چند كلمه فارسي خواست بفهماند كه فارسي مي داند تا بچه ها كمتر سر به سرش بگذارند.. در طول مسير مورد عجيب و در عين حال جالبي كه به نظرم آمد اين بود كه در گوشه اي از خيابان در آن موقع شب تعدادي توپ بزرگ موكت جلوي مغازه اي گذاشته بود،شكسته بسته از راننده اتوبوس در مورد دزديده شدن آنها سوال كردم كه گفت اينجا دزد نيست! وارد هتل كه شديم مورد استقبال مديريت و عوامل اجرايي هتل كه ايراني بودند قرار گرفتيم و بعد از شنيدن تذكراتشان كليد اتاقهايمان را تحويل گرفتيم. خواستيم بلافاصله براي نماز صبح به حرم نبوي برويم كه گفته شد نماز جماعت حرم اقامه شده و فعلا استراحت كنيد و براي نماز ظهر به زيارت برويد.. و ما نيز چنين كرديم و براي نماز ظهر با هم اتاقي ام به حرم رفتيم.. با پرس و جو مسير حرم را پيدا مي كرديم و مي رفتيم.. فاصله هتل تا حرم مطهر 5 دقيقه بيشتر نبود كه براي ما بسيار باعث خوشحالي بود.. در مسيرمان تا حرم مطهر مورد جالب ديگري كه به آن برخورديم وجود مردان و زنان دستفروشي بود كه بساطشان را روي زمين پهن كرده بودند و به فارسي قيمت اجناسشان را جار مي زدند.. گويا جز هموطنان عزيز و بُنجل بخر ما مشتري ديگري نداشتند..! به محض ورود به حرم از يك ايراني محل ضريح مطهر را جويا شدم و تند تند و با شوق فراوان به آن سمت مي رفتيم.. روي محوطه جلوي ضريح كه با چترهاي مخصوص پوشيده شده بود جايي پيدا كرديم و بلافاصله شروع به خواندن نماز زيارت كردم..براي پدر و مادر و تمامي ملتمسين دعا.. حس زيبا و دلنشيني بود..اولين نماز در حرم پيامبر..مقابل ضريح مطهر و گنبد خضراء در حاليكه اسامي ائمه اطهار (ع) را كه بر ستونها نقش بسته مشاهده مي كني ..محمد...علي..حسن...حسين..و حتي اباالفضل العباس..تا حضرت مهدي (عج)... بسيار معنوي بود.. آنجا آقاي گنجي معلم رياضيات دوران دبيرستانم را هم ديدم كه خيلي خوشحال شدم اولين مورد بدي كه به محض ورود به اين مكان مقدس به چشم مي آيد وجود افرادي با لباس نظامي است كه در جاي جاي حرم مطهر حضور دارند كه جلوه بدي دارد.. هواي مطبوع داخل حرم و همچنين وجود كلمن هاي متعدد آب آشاميدني نيز جزء موارد مثبتي بود كه به نظر مي آمد.. نمازمان را خوانديم و براي صرف ناهار به هتل برگشتيم.. بالاخره سعي مي كرديم نمازهاي جماعت داخل حرم را از دست ندهيم..هرچند نمازهايشان به خصوص نماز صبح را بسيار طولاني مي خواندند و اصلا مراعت ضعفا و سالمندان را نمي كردند.. ولي نماز جماعت در مسجد پيامبر لطف خاصي داشت مخصوصا نمازهاي صبح و مغرب و عشاء كه امام جماعت حمد و سوره را بلند و با صوت زيبا تلاوت مي كرد.. صبح ها بعد از نماز و عصرها قبل از نماز مغرب درب قبرستان بقيع باز مي شد و سيل مشتاقان اهل بيت عصمت و طهارت به آنجا سرازير مي شدند.. قبرستان بقيع چسبيده به مسجد النبي و مقابل باب البقيع حرم مطهر است.. زنها اجازه ورود به محوطه بقيع را ندارند و همانجا بيرون و مقابل قبرستان مي نشينند و دعا و زيارت مي خوانند.. وارد قبرستان كه مي شوي از همان ابتدا ازدحام جمعيت است..چون همان ورودي قبرستان محل قبور مطهر چهار امام معصوم(ع) است.. ناخود آگاه درونت پر از غم ميشود..آنجا پر از ايراني است ولي در بينشان مي توان عده اي پاكستاني و عرب كه اغلب مال لبنان و عراق هستند را مشاهده نمود.. با اينكه جمعيت زيادي آنجا حضور دارد ولي سكوت حكم فرماست.. انگار همه مي دانند كه نبايد كاري بكنند كه به گوشه قباي اين شُرطه ها بر بخورد و الا سر و كارشان با كرام الكاتبين است.. چند نفر را آنجا گماشته اند كه يكي شان به فارسي مسلط است و دائم در حال تَشر زدن به زوار است و به كساني كه در حال خواندن زيارتنامه از روي كتاب هاي مورد توافق ايران و عربستان هستند با تكرار جمله "حاجي كتابت ببند" و يا "شما خرافاتي هستيد" اعتراض مي كند..وقتي مي گويد "كتابت را ببند" بايد ببندي و گرنه سر و كارت با دايره امر به معروف و نهي از منكرشان است كه درست زير قبرستان بقيع واقع است.. از بس در مورد دستگير شدن و بهانه جويي اينها شنيده بوديم ابتدا حتي از انجام هر كار عادي در مقابلشان و حتي نماز خواندن هم واهمه داشتيم..ولي بعد ترسمان ريخت و ديدم آنطور ها هم نيست..در بينشان آدم هاي با ادب هم به ندرت پيدا مي شد..ولي به هر حال مملكت آنها بود، با قانون خاص خودش و مي بايست رعايت مي كرديم.. اينكه مي گويند "غربت ائمه بقيع" آنجا كاملا مشهود است.. غربت شيعه هم همينطور.. بعضي از زوار با تلفن همراه براي خودشان روضه و نوحه پخش مي كنند و اشك مي ريزند.. يك نوحه اي بچه ها گذاشته بودند در مدح آقا امام حسن(ع) كه فكر مي كنم مال "محمود كريمي" باشد به اين مضمون كه.. آقا آخر برات يه گنبد طلا مي سازيم...حرم مثل حرم امام رضا مي سازيم كه در آن محيط دل انسان را به درد مي آورد.. اينكه نتواني در كنار قبر آل الله برايشان عزاداري كني و به سر و سينه ات بزني بسيار سنگين و زجر آور است.. آن طرف تر كه مي روي قبر هاي زيادي است.. قبور همسران پيامبر..قبر عقيل ابن ابي طالب و عبدالله ابن جعفر طيار..ابراهيم فرزند پيامبر.. قبور شهداي احد و قيام حره(عده اي كه به رهبري "عبدالله ابن هنزله غسيل الملائكه" جهت خونخواهي حضرت اباعبدالله قيام كردند و توسط يزيد لعنت الله عليه به شهادت رسيدند) ..و قبر حليمه سعديه دايه پيامبر(ص).. مقابل قبر ام البنين مادر حضرت عباس كه رسيدم يكي از نوحه هاي "حسين سعادتمند" را گذاشتم.. نهاد پا در فرات...خواست لبي تر كند..براي اهل حرم آب ميسر كند..داغ عطش بر لبش ..هر طرفش دشمني..باز در اين معركه ياد برادر كند..تشنه لب داده جان بر لب درياي آب..... مي گويند حضرت ام البنين بعد از شهادت فرزندانش در كربلا...چندين صورت قبر در مدينه درست مي كند و هر روز بر سر اين قبرها براي فرزندانش عزاداري مي كرده است.. آنجا دلم خيلي شكست...
روز بعد عازم زيارت دوره مدينه شديم.. ابتدا به كوه احد و زيارت قبور حضرت حمزه سيدالشهدا و شهداي احد و همچنين "هنزله غسيل الملائكه" پدر عبدالله كه قبلا درباره اش توضيح دادم رفتيم.. "لازم به ذكر است هنزله غسيل الملائكه فردي است كه شب قبل از جنگ احد ازدواج مي كند و فرداي آنروز در ركاب حضرت رسول عازم جنگ مي شود و به فيض شهادت نائل مي آيد.. پس از شهادتش پيامبر فرمود هنزله را ملائكه آسمانها غسل دادند كه به همين مناسبت به او "هنزله غسيل الملائكه" مي گويند كه بعدها فرزندش به خونخواهي امام حسين (ع) قيام مي كند" بعد از آن به مسجد ذوقبلتين و مسجد قبا و همچنين محل جنگ خندق و مساجد سبعه رفتيم.. همه دنيا رسم بر حفظ آثار تاريخي و فرهنگي شان دارند ولي نمي دانم چرا اينها همه چيز را خراب كرده اند.. هيچ اثري از ساختمانهاي قديمي و آثار اوليه اين مكانهاي تاريخي و مذهبي نيست..همه چيز را ويران كرده اند و اگر تك و توك آثاري هم باشد در حال ويراني ست.. در تمامي مكانهاي مقدسه دو ركعت نماز مي خوانديم به خصوص در مسجد قبا براي پدر و مادر و ملتمسين دعا نماز خواندم كه مي گويند دو ركعت نماز در مسجد قبا ثواب يك عمره دارد...... . . ...ادامه دارد
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:7 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام بحمدالله به خوبي و خوشي و سلامتي به آغوش وطن بازگشتيم.. جاي همگي خالي.. حقا..كه شنيدن كي بود مانند ديدن..! چه در حرم مطهر نبوي و چه در حريم مقدس و امن الهي به ياد تك تك دوستانمان بوديم.. انشاالله قسمت همه آنهايي كه رفته اند و نرفته اند و آرزوي رفتن دارند بشود.. در حال حاضر مجال زيادي براي نوشتن نيست.. چند عكس از سفر اخير خدمتتان ارائه مي شود اميد است مورد قبول واقع شود.. براي مشاهده عكسهاي بيشتر مي توانيد به قسمت فتوبلاگ مراجعه بفرماييد محتاج دعا
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:27 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مي گويند جاي عجيبي ست.. هر كه رفته آرزو دارد دوباره هم برود.. مي گويند.. شنيدن كِي بود مانند ديدن.. و همچنين مي فرمايند.. حلواي تنتراني(۱) تا نخوري نداني..! مي رويم تا از نزديك ببينيم آنچه تا به حال شنيده بوديم.. نايب الزياره و دعا گوي تمامي دوستان حقيقي و مجازي مان خواهيم بود.. حلالمان كنيد محتاج دعا پی نوشت ۱: تنترانی!؟..تنتنانی!؟..طنطنانی!؟..هر کدام درست است لطفا همانطور بخوانید! پي نوشت۲: از همينجا از تمامي كساني كه باعث شدند تا اسم دانشجو يك ترم ديگر هم بر ما بماند برائت جسته و اين نااهلان و نامحرمان تخرفته را به الله كريم واگذار مي كنيم..
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:48 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بیوگرافی "مهدي آذر ( يزدي )
![]() محل تولد : يزد تاريخ تولد : 1300 خلاصه : مهدي آذر يزدي ، در روز دوم خمسه مسترقه ي سال 1300 شمسي در خرمشاه از توابع بزد در يك خانواده ي جديد الاسلام ديده به جهان گشود. مختصرخواندن و نوشتن را در خانه از پدر و قرآن را از مادربزرگ فراگرفت. در سن چهارده پانزده سالگي ، همراه با كار رعيتي و يا شاگرد بنايي ، مدت يك سال و نيم ، صبح هاي تاريك به مدرسه ي خان مي رفت و تا طلوع آفتاب نزد يك « آشيخ » كه او هم روزها در گيوه فروشي كار مي كرد ، با سه شاگرد ديگر يادگرفتن عربي را با اصرار پدر شروع كرد ، « نصاب » را حفظ نمود و تا « انموزج و الفيه » خواند كه بعد آن را رها كرد.آذر يزدي ، پس از اتمام تحصيلات مقدماتي ، چندي در رشته ي علوم قديمه به تحصيل پرداخت و با زبان عربي و انگليسي آشنايي يافت. والدين و انساب : پدر مهدي آذريزدي ، حاج علي اكبر رشيد ، به شغل زراعت اشتغال داشت و به امور ديني و مذهبي سخت متعصب بود و چون از ذوق و قريحه ي شاعري برخوردار بود ، ديواني از اشعار در مدايح و مراثي ائمه اطهار از خود به جا گذاشت. [ سخنوران نامي معاصر ايران ، تأليف : سيدمحمدباقر برقعي ، ج 1 ، قم : نشر خرم ، ص 44 ] خاطرات كودكي : آذر يزدي ، با ذكر خاطراتي از دوران كودكي خود مي گويد : « - اولين بار كه حسرت را تجربه كردم ، موقعي بود كه ديدم پسرخاله ي پدرم كه روي پشت بام با هم بازي مي كرديم و هردو هشت سال بوديم ، چندتا كتاب دارد كه من هم مي خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمي از اين بزرگتر نمي آمد كه آن بچه كه سواد نداشت ، آن كتاب ها را داشته باشد و من كه سواد داشتم ، نداشته باشم. كتاب ها ، گلستان و بوستان سعدي ، سيدالانشاء ، نوظهور و تاريخ معجم چاپ بمبئي بود كه پدرش از زرتشتي هاي مقيم بمبئي هديه گرفته بود. شب قضيه را به پدرم گفتم. پدرم گفت ، اينها به درد ما نمي خورد ، اينها كتاب هاي دنيايي اند. ما بايد به فكر آخرتمان باشيم. شب رفتم توي زيرزمين و ساعت ها گريه كردم و از همان زمان عقده ي كتاب پيدا كردم ، كه هنوز هم دارم. - يك وقتي كار كوچه و صحرا كم شد ، قرار شد من بروم سر كار بنايي و گلكاري كار كنم. اين كارها هم اغلب توي شهر بود و به اين ترتيب من با شهر يزد آشنا شدم. در يزد با اينكه بچه ها و بزرگ ها ما را دهاتي حساب مي كردند و لهجه و لحن حرف زدن ما را مسخره مي كردند ، ناراحت نبودم ، چون راست مي گفتند : ما دهاتي بوديم و خيلي چيزها را نمي دانستيم. اما رفت و آمد توي شهر براي من تازگي داشت. نان نازك بازاري و پالوده يزدي و بعضي ميوه ها كه قبلاً هرگز نديده بودم و زندگي شسته رفته ي شهري ها مرا به شهر جذب مي كرد. به خاطر همين يك روز گفتم : ديگر به صحرا نمي روم. پدرم اوقاتش تلخ شد ، ولي مادرم با كار در شهر موافق بود. از كار بنايي به كار در كارگاه جوراب بافي كشيده شدم. صاحب كارگاه با « گلباري ها » ، صاحبان يگانه كتابفروشي شهر ، خويشي داشت و او هم جداگانه يك كتابفروشي تأسيس كرد و مرا از ميان شاگردهاي جوراب بافي جدا كرد و به كتابفروشي برد. ديگر گمان مي كردم به بهشت رسيده ام ، تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد. در اين كتابفروشي بود كه فهميدم چقدر بي سوادم و بچه هايي كه به دبستان و دبيرستان مي روند ، چقدر چيزها مي دانند كه من نمي دانم. براي رسيدن به دانايي بيشتر ، يگانه راهي كه جلو پايم بود خواندن كتاب بود. سه چهار سال كار در اين كتابفروشي ، هوس نوشتن و شعرگفتن و با بچه هاي درس خوانده همرنگ شدن را در من به وجود آورد ». [ آذر يزدي به روايت آذر يزدي ، روزنامه ي پيمان يزد ، سال هفتم ، شماره ي 628 ] اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : خانواده ي آذر يزدي ، جزء خانواده ي جديدالاسلام ها بودند ؛ يعني قبلاً زرتشتي بودند و سه چهار نسل پيش مسلمان شدند ، خانواده اي كم جمعيت با مردمي فقير. پدر او جز كار و رعيتي و باغباني ، درآمد ديگري نداشت ، كم سواد بود و خيلي خشك و وسواسي و متعصب. [ آذر يزدي به روايت آذر يزدي ، روزنامه ي پيمان يزد ، سال هفتم ، شماره ي 628 ] تحصيلات رسمي و حرفه اي : پدر آذر يزدي ، كم سواد و خيلي متعصب بود و مدرسه ي دولتي و كار دولتي و لباس كت و شلوار را حرام مي دانست ، به همين علت او را به مدرسه نگذاشت. مختصرخواندن و نوشتن را در خانه از پدر و قرآن را از مادربزرگ فراگرفت. در منزل هم قرآن ، مفاتيح الجنان ، حليه المتقين ، عين الحيات ، معراج السعاده ، نصاب الصبيان و جامع المقدمات را خواند. در سن چهارده پانزده سالگي ، همراه با كار رعيتي و يا شاگرد بنايي ، مدت يك سال و نيم ، صبح هاي تاريك به مدرسه ي خان مي رفت و تا طلوع آفتاب نزد يك « آشيخ » كه او هم روزها در گيوه فروشي كار مي كرد ، با سه شاگرد ديگر يادگرفتن عربي را با اصرار پدر شروع كرد ، « نصاب » را حفظ نمود و تا « انموزج و الفيه » خواند كه بعد آن را رها كرد. آذر يزدي ، پس از اتمام تحصيلات مقدماتي ، چندي در رشته ي علوم قديمه به تحصيل پرداخت و با زبان عربي و انگليسي آشنايي يافت. [ سخنوران نامي معاصر ايران ، تأليف : سيدمحمدباقر برقعي ، ج 1 ، قم : نشر خرم ، ص 44 ـ آذر يزدي به روايت آذر يزدي ، روزنامه ي پيمان يزد ، سال هفتم ، شماره ي 628 ] ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : آذز يزدي ، با ذكر خاطراتي از فعاليت هاي گوناگون خود مي گويد : « - در بحبوبه ي جنگ دوم و يكي دو سال از شهريور 1320 گذشته بود كه ناگهان آمدم تهران ، حال ناگزير مي بايست كاري پيدا مي كردم تا بتوانم با آن زندگي كنم و اين كار حتماً مي بايست كاري مطبوعاتي مي بود. در تهران با چند كتابفروشي از راه مكاتبه آشنا بودم ، ولي نمي خواستم بروم و بگويم كار مي خواهم ناشناسانه تقاضاي كار كردن را سهل تر مي يافتم. پيشتر با مقالات « هاشمي حائري » انسي پيدا كرده بودم. با خودم گفتم ، يك روزنامه نويس مشهور با همه ارتباط دارد. نامه اي به ايشان نوشتم و گفتم كه كار مطبوعاتي مي خواهم. آقاي هاشمي قدري توپ و تشر زد و ملامت كرد كه به تهران مي آييد چه كنيد ؟! ما خودمان از اين شهر در عذابيم و از اين حرف ها. بعد كم كم آرام شد و گفت ، شما سه شنبه ي آينده بيا يك فكري برايت مي كنم. سه شنبه ي بعد ، آقاي حسين مكي را در همان اداره ( ظاهراً روزنامه ايران ) صدا كرد و گفت ، بيا ، اين همشهري ات آمده. با آقاي مكي در يزد آشنا شده بودم. آقاي مكي گفت ، در خيابان ناصرخسرو با چاپخانه ي حاج محمدعلي علمي صحبت كرده ام ، برو آنجا و بگو مكي مرا فرستاده. همان روز رفتم و در چاپخانه ي علمي مشغول به كار شدم و تا امروز همچنان در كتابفروشي هاي متعددي مشغول كار هستم ( حالا در هشتادسالگي ، كارم بيشتر تصحيح نمونه هاي چاپي كتاب است ). - با اينكه در اين مدت چهل و هفت سال اقامت در تهران ، از كتاب دور نشده ام ، ولي به كارهاي مختلفي دست زده ام و هروقت از هرجا بد مي آوردم ، چاپخانه ي علمي دوباره پناهگاه من بود. دو بار كتابفروشي داير كردم و هر دوبار ورشكست شدم. دوبار با يكي از كساني كه در چاپخانه آشنا شده بودم شريك شدم و به كار عكاسي حرفه اي پرداختم و هر دوبار مغبون و پشيمان شدم. يك بار يك عكاسخانه را خريدم ، ولي بعد از يك سال واگذار كردم ، چون با وضع من جور نمي آمد. در كتابفروشي هاي خاور ، ابن سينا ، اميركبير ( دوبار ) ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، روزنامه ي هاي آشفته و اطلاعات و چاپخانه ي علمي ( سه چهار نوبت و هر نوبت به مدت شش ماه تا چندسال ) كار كردم. هر وقت نمي توانستم با جايي جور بياييم ، از كار موظف و مستمري گرفتن دست برمي داشتم و فقط كار فردي غلط گيري و فهرست اعلام نويسي و ... را انجام مي دادم ( كاري كه همچنان به آن مشغولم ). - اولين بار كه به فكر تدارك كتاب براي كودكان افتادم ، سال 1335 يعني در سن 35 سالگي ام بود. در اين سال ، در عكاسي يادگار يا بنگاه ترجمه و نشر كتاب كار مي كردم و ضمناً كار غلط گيري نمونه هاي چاپي را هم از انتشارات اميركبير گرفته بودم و شب ها آن را انجام مي دادم. قصه اي از « انوار سهيلي » را در چاپخانه مي خواندم كه خيلي جالب بود ، فكر كردم اگر ساده تر نوشته شود ، براي بچه ها خيلي مناسب است. جلد اول « قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب » خود به خود از اينجا پيدا شد. آن را شب ها در حالي مي نوشتم كه توي يك اتاق 2 × 3 متري زير شيرواني ، با يك لامپاي نمره ده ديواركوب زندگي مي كردم. نگران بودم كتاب خوبي نشود و مرا مسخره كنند. آن را اول بار به كتابخانه ي ابن سينا ( سر چهار راه مخبرالدوله ) دادم. آن را بعد از مدتي پس دادند و رد كردند. گريه كنان آن را پيش آقاي جعفري ، مدير انتشارات اميركبير بردم. ايشان حاضر شد آن را چاپ كند. وقتي يك سال بعد كتاب از چاپ درآمد ، ديگران كه اهل مطبوعات و كار كتاب بودند ، گفته بودند كه خوب است. به همين خاطر ، آقاي جعفري پيوسته جلد دوم آن را مطالبه مي كرد. كم كم اين كتاب ها به هشت جلد رسيد ، البته قرار بود ده جلد شود ، ولي من مجال نوشتن آن را پيدا نكردم ». [ آذر يزدي به روايت آذر يزدي ، روزنامه ي پيمان يزد ، سال هفتم ، شماره ي 628 ] روحش شاد منبع :يزد فردا
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:50 توسط بچه یزد
|
|
|||||
|
|||||